سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گرگ و میش غربت

هرگز غروب غربت را ندیده ای
آن زمان که گرگ و میش افق
غمی جانکاه را بر ظرف شیشه ای شفاف سینه ات روانه می کند
در اعماق نا خوداگاه تخیل های کودکی و نوجوانیت
داغی عظیم
از دلتنگی لحظه های ناب
خانه می کند
نسیمی سوزان در تیهه ای خشک
امواج گیسوان ژولیده ات را
شانه می کند
حالا مرغ آوازه خوان دل
در تنگنای دلتنگیهای سینه ات
با بغض و درد و آه
آشیانه می کند
دلواپس که می شوی
غمی عظیم دلت را فرو می بلعد
می خواهی از فرط غریبی و آهی که در گلویت گره خورده
به دور از گوش هایی که گلایه وار
گریه ها را با انگشت اشاره
نشانه میکنند
فریادی به بلندای قله ی سکوت
آواز درد را
بیهوده سر دهی
تنها قلم نویس همین واژه های گنگ
آرام بخش لحظه ی مجنونیت شود




ادامه مطلب

[ پنج شنبه 97/12/9 ] [ 10:31 عصر ] [ silver storm ]

سهراب تو ببخش...

سهراب...

اگر می گفتی تا شقایق هست،حسرتی باید خورد

جمله زیبا تر میشد

تو ببخشم سهراب که در شعرت ،نکته ای آوردم

انتقادی کردم

بخدا دلگیرم

از تمام دنیا

از خیال و رویا

بخدا دلگیرم

بخدا من سیرم

نوجوانی پیرم

زندگی رویا نیست

زندگی پردرد است

زندگی نامرد است

زندگی نامرد است!!




ادامه مطلب

[ دوشنبه 97/11/15 ] [ 8:18 عصر ] [ silver storm ]

پشیمانی همیشه بد بوده...

پشیمانی بد بوده

در هر کجای نا کجا آبادی و در هر شرایط خوب یا تاسف بار

پشیمانی بد بوده از کودکی

تا به امروز که همه میگویند

خانم شده ای!

چه آن زمان که پشیمان میشدیم که چرا از وقت شیطنت هایمان زدیم و در آغوش مادر کز کردیم که ای کاش امشب خانه ی مادربزرگ را ترک نمیکردیم...

آن زمان هایی که مشق های دبستان را با عجله میتوشتیم تا برنامه موردعلاقه یمان را ببینیم و بعد مادر همه را پاک میکرد تا دوباره از اول بنویسیم و پشیمانی بعدش...

آن زمان هایی که به جای هنر و موسیقی و نقاشی و علاقه های رویاییمان آرزو های نرسیده ی خانواده هایمان را به حقیقت رساندیم و شاگرد اول شدیم و شدیم و شدیم...

و همیشه چشم به هنرستان ماندیم و ماندیم و باز هم پشیمان

وپشیمان

و پشیمان

چه آن پشیمانی های خسته ی کودکی و نوجوانیمان

چه امروز که انتظار با دلمان گره ی کور خورده...

که پشیمانیم از دوست داشتن زیادیمان

توجه های بی اندازه یمان

گذشتن های بی جایمان

آنقدر بخشیدیم و تنها

دل دلتنگمان را در آغوش کشیدیم

و او آرام خوابید

آنقدر گذشتیم

و بیکسیمان را در کوله پشتی های رنگی رنگیمان جا کردیم

و او دور شد و شد

و ما باز هم پشیمااان

و پشیمان

چه بگویم؟

پشیمانی همیشه بد بوده

حتی سخت تر از اشک هایی که صورتمان را سوزاند و گردن هایمان را گرم تر از چشمهایش کرد...

پشیمانی همیشه بد بوده

از کودکی تا به امروز که همه میگویند

خانم شده ای...

 

(فرنوش رضایی)






ادامه مطلب

[ یکشنبه 97/11/14 ] [ 7:31 عصر ] [ silver storm ]