سفارش تبلیغ
صبا

سر آغاز خیال

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

بهار…

یاد آور واژه ها بسیاریست

به یاد میاورد زندگی را ،زنده بودن را،آغاز کردن را!!!

آغازی دوباره ...

و تو میدانی که هر آغازی هر سطر جدید بهایی دارد...

بهایش؟؟

شاید 365برگ از آغاز هایمان

365 خاطره

365زیستن

شاید به قیمت از یاد بردن ...

از یاد بردن سخنی یا تک شاخه ای از مهر

یا به قیمت از یاد بردن خودمان

گاهی خود را جا میگذاریم در دفتر ای کاش ها

کاش هایی که هیچگاه فرصت دوباره برایشان نمیابیم و حسرت جمله ای که فرصت گفتنش را از دست داده ایم ...

ای کاش ها اسیر میکنند انسان را در خاطراتش فرقی نمیکند خوب یا بد تلخ یا شیرین خاطرات قفل و زنجیرت میکنند

و آنجاست که تو باید تصمیم بگیری

که بمانی با حسرت هایت یا...

یا بهار شوی ...

آغاز کنی سطر جدید دفتر زندگانیت را

و اینجاست که تو باید قلم برداری...

و آغاز کنی ...

نقطه سر خط را...

بهایش را میپردازی؟؟؟

silver storm

 

 




ادامه مطلب

[ یادداشت ثابت - یکشنبه 97/1/6 ] [ 3:9 عصر ] [ silver storm ]

اسیر فاصله ها


دریا میخواندش به رهایی

بغض میشکند در چشمانش

رها میشود در اسارت

گوی بلوری چه ساده خالی میکند تنهاییش را

مینگرد...

در پس پرده ی گرد

آسمان دریاییست

دریایش خالیست

موج هایش...

بیتاب طپش در اعماق

زندگی واژه به واژه دریاست

موج میخواند غزل از شیدایی

صخره گوید که :«عجب دنیایی»

سنگ دلرحم شد از زخم اسیر

بانگ زد:«های تو هم از مایی»

غرش بحر برای نوریست

که ز او جا مانده

مانده در فاصله ی پنجره ها

و اسیری که در آن شیشه سکوتی دارد...

این طرف بغض کند دریایش

صخره ها بیمارند...

                                                                 

                                                                               و کسی کم شده است از دریا...

 

 

silver storm




ادامه مطلب

[ یکشنبه 97/9/25 ] [ 6:48 عصر ] [ silver storm ]

خاطرات بیمار...

 

دفتر خاطراتم بیمار است

غم مینویسد لحظاتم را

بغض مینویسد شادیم را

اشک میکشد لبخندم را

فریادم را سکوت میپندارد

سکوتی در پرتگاه هیاهوی

تنهایم مینویسد در آشوب شهر

شکسته بال مینویسد در اوج پروازم

                                 دفتر خاطراتم بیمار نیست....

                                             به گمانم معنای خوب بودم هایم را فهمیده....

(silver storm)




ادامه مطلب

[ جمعه 97/9/9 ] [ 2:33 عصر ] [ silver storm ]

قاتل احساس...

جسم باران خورده ام تاب فریاد آسمان را ندارد

میزند تازیانه بر واژه واژه ی سکوتم

ملامتم میکند...

احساست کو...!؟

فریاد نشسته بر بغضم نفس میخواهد

روح مرگ طلب میکند،جسم زندگی...

می اندیشم...

یافتم...!!!

زندگی کنم در مردگی...

زمین میخواندم

زانوانم تشنه اند

قطره قطره سیراب میشوند از رنگ سرخ انگشتانم

روح،افسارگسیخته...

خون ندارد فریادم

انگشتانم را خون زده ام

چشم هایم هزیان میگویند

و باران آواز میخواند در چشمانم

گوش هایم کر میشوند از سکوت شهر...

آسمان زندگی میبارد

جسم،تشنه ی مرگ

دست هایم میرقصند

و مرگ آواز میخواند...

زندگی چکه چکه میبارد از سکوتم

احساست کو...!؟

قاتلش...

منم!!!

(silver storm)




ادامه مطلب

[ جمعه 97/9/9 ] [ 2:27 عصر ] [ silver storm ]

خدا با ماست

 

کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن!

و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند...ولی کودک نشنید.

پس کودک فریاد زد: خدایا با من صحبت کن!

و آذرخش در آسمان غرید...ولی کودک متوجه نشد.

کودک فریاد زد:خدایا یک معجزه به من نشان بده!

و یک زندگی متولد شد...ولی کودک نفهمید.

کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت:خدایا مرا لمس کن

و بگذار تو را بشناسم!

پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد...

ولی کودک بال های پروانه را شکست و درحالی که خدا را درک نکرده بود

از انجا دور شد!




ادامه مطلب

[ جمعه 97/7/13 ] [ 12:54 عصر ] [ silver storm ]